تبليغاتX
مثل من مثل هيچ كس

مثل من مثل هيچ كس

مثل برگ تو دست باد ...

شما جند تا آرزو دارين ؟ من ...! خب منم آرزو دارم ولي تعدادشو نمي دونم .

يادمه يه شب كويري توي جاده اي تو دشت كوير يكي از همسفرامون مي گفت به اندازه ي تمام ستاره هايي كه مي بينيم آرزو داره . ما هم توي اون تاريكي همه نشسته بوديم آخه يكي از ماشينا خراب شده بود و داشتن تعميرش مي كردن . توي تاريكي داشتم روي كاغذ شعر مي گفتم ... ، نمي ديدم چي مي نويسم فقط مي نوشتم . حرفشو كه شنيدم سرمو گرفتم بالا به آسمون نگاه كردم ، پر از ستاره بود . توي ذهنم پر از هياهوي جمله ها بود ،... واسه همين سرمو آوردم پايين و ادامه ي شعر رو نوشتم . همسفرمون گفت تو چند تا آرزو داري ؟ سرمو گرفتم بالا ... ستاره ؟ آرزو ؟ به كاغذ خيره شدم . هوا سرد بود كاغذ سرد شده بود . تند تند نوشتم ...

 مسافر رفته ز برم

رفتي كه خاموش نشينم با غمم

در اين بيابان تاريك

 با كوله بار اندوه ...

مي پرسند ستاره هايت كو ؟

چه گويم ... از هر چه بود و نبود

ربودي ز من هر چه را آرزو بود  ...

سرمو كه بالا گرفتم ديدم داره مثل ديوونه ها نگام مي كنه .... !

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت14:54توسط الهه | |