تبليغاتX
مثل من مثل هيچ كس

مثل من مثل هيچ كس

مثل برگ تو دست باد ...

 

بعد از يك عمر بزرگترين افسوسم اينست كه كاش ... زندگي دكمه ي كنترل + z اي داشت تا مي توانستم آخرين حركتم را پاك كنم  .. و آنرا از نو بسازم ...

افسوس كه زندگي هيچ دكمه ي بازگشتي ندارد ! و اين بسيار تلخ ست ... افسوس دل تنهايم راهي به آزادي نيافت

و آه كه خسته پشت درهاي بسته ماند و ماند و نرفت ... كاش پروازي بود تا همانند پرنده مي پريد و مي پريد و مي پريد ... كاش پرزدن خيالي نبود ... كاش پروانه ها آشفه نبودند...كاش لحظه ها آمدني نبودند شايد نمي رفتند ... كاش شمع گريان خاموش نمي شد ... مي باريد مي باريد تا آرام شود آسمان ... كاش آرزوها نمي مردند و كاش پرستو ها سفر نميكردند. كاش بغضهاي تلخ نمي آمدند و اگر مي آمدند اجازه ي رهايي داشتند كاش رفتن دوايي داشت به نام آمدن و آمدن دوايي داشت به نام رفتن .. آري كاش جدايي را اميدي بود به ديدار ، و كاش به دنيا نمي آمد و اگر آمد دوايي به نام مرگ در پي داشت ... اما اكنون ، نه اميديست به ديدار و نه راهي به مرگ ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت15:38توسط الهه | |

مينويسم بر تن فانوسها

ميكشم بر پيكر افسوسها

خسته ام از اين تمناي عجيب

خسته ام از آنچه بود و آنچه نيست

خسته ام از آسمان بي كسي

خسته ام از اين همه دلواپسي

زير رگبار غبار آلود درد

ميخراشم قلب آكنده به غم

اي همه افسوسهايم بدرود...

قلب من آرام نمي گيرد ، چه سود ؟

       ...............

قلب من آرامشش آبي بود

غم اگر بود و نبود شادي بود

چشمه ي دلواپسي آني بود

چشم من از اشكها خالي بود

ابرها چشم اميدم داشتند

مادري همچون عزيزم داشتند

زلزله سيل و بلا گر ميرسيد

ناله اي همچون شهابي ميرسيد

ناگهان مي آمد و ميرفت چه زود

ناگهان خاموش شد هر آنچه بود ...

ديگر آن آرامشم آبي نبود

ديگر آن آشفتگي آني نبود

قلب را غم اگر بود و نبود

چشمهايم چشمه اي را اشك بود

آسمان آبي نبود شب دگر مهتابي نبود

جاي دستان محبت تا ابد خالي نمود ...

گوشه اي تنها و بي كس جايگاه تازه ام شد

خانه ي سرد و غريبم گور صد ها آرزو شد

زلزله آمد و يا دردي نهاني ؟

آه آري آن بلاي آسماني

ناگهان آمد همين را ياد دارم

بعد از آن جاني دگر در تن ندارم

مرد آن شور و شررهاي جواني

زنده شد آنچه نبود از بيوفايي

دست ِ ناله آسمان را ميدريد

بيوفايي عاشقي ها را خريد

             .........

ماه و ماه و هر ستاره

زنده و بود و جاودانه

قلب من اما كرانه تا كرانه

دوخت چشمش را به راه نامه اي

منتظر مانده به راهي ناگزير ...

مي شمارد با تمناي شبانه

روزها و لحظه ها را عاشقانه ...

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت15:38توسط الهه | |

 

اينجا سئول نيست يانگومي ميگن يه جوري زندونه

اينجا هوا نيست يانگومي ميگن كه اونم گرونه ...

اينجه ميون قصر ما ، بانو هني نيست به خدا

شكنجه گاه آجريه سيمانيه ، از چوب و سنگ نيست به خدا

مرداي ما ، داد زدن : آي .. بنزين آخه حق ماهاست

پرتشون كردن شكنجه گاه ، حكم اعدام حق ماهاست ؟

يانگوم ما ، مظهر ما ، بروجردي

دو حكم اعدام ميدنش اين شده زندگي ؟

بند 209 ما ، شكنجه ميده يانگوم ها ...

تو راه تبعيدي هامون ، جون ميكنن بانو هنا ...

اينجا همه چويي شدن

بهتر بگم ، چويي بودن ...

مين جانگوها مردن حالا

زندوني ان تو دخمه ها ...

عشق مرده ، مرده زندگي

مرده هواي عاشقي ...

18 بهار نگذشت هنوز از زندگيم ،

مجبور شدم داد بزنم از آزاديم

ماها هم آخه آدميم ، بندگي درده برامون

سخته ترس از اينكه يه وقت ، دستگير بشن عزيزامون ...

اينجا ميون كوچه ها ، مي دزدن همه ي يانگرو ها

به اونا هم رحم ندارن ، مثل سعيد امامي ها ...

اينجا نمي شه حرفي زد ، حتي ميون دانشگاه

خيلي دووم كه بياري ، ميندازنت شكنجه گاه

با زور و درد ، مجبور ميشي داد بزني كه مجرمي

داد ميزني ، ولم كنين آي آدما جرم منه ، اين زندگي

اعترافو ضبط ميكنن

به اعدام محكوم ميكنن ...

اينجا گروني فرياده ...

پانسول چويي  هم آزاده ...

تو اقتصاد قصر ما ، پانسول جويي فرمانرواست ...

تهمت بچه هاي ما ، اين روزا خيلي نارواست ...

يانگوم هامون با سختي و ترس  درس ميخونن ميون قصر

آخرش چي ؟ ننگ خيانت تو پيشوني ها ميشه ثبت ...

نجابت پزشكامون دود هوا شد خانومي

استادا مون نمره مي دن ، با پول و كشك آي يانگومي ...

ستاره ي قصه ي ما ، 18 تيره رسيده باز ...

مي خوايم كه دست بديم به هم ويرون كنيم غصه ها ...

بسه ديگه ، چويي بايد پرت شه ميون صخره ها

بسه ديگه ، مين جانگوها دوباره شن ، عزيز ِ ما ...

ايران ما ، آزاد ميشيم دوباره ما ...

ايران ما ، زنده ميشي ، زيبا ترين نشان ِما ...

 

خوب بود یا نه ؟

+نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت12:0توسط الهه | |

ديدگان خواب آلوده ي بي رمقم را آشفته تر ساخت و مرا در گردباد هستي رها كرد و سرگرداني لحظاتم ميان سراب غربتم غرق شد ... مژگان خسته ام بس DVD هاي يانگوم بزرگ را به تماشا نشست با گرد پيري بهم آميخت و سرگرداني كنكور آزاد تمام روياي آزادي چند روزه ام را خاموش كرد ... و به من تنها دو روز فرصت داد تا آخرين تمناي ديرينم را هم ، به بازي بگيرم و صبحدم پنج شنبه ، به ديدار  مرگ بشتابم ... و جنگ خونين بنانم را با آلت قتاله ي قلم به تماشا نشينم ... و گوشزد نمود اينترنت برايم ميميرد روزي چند ... و من مي توانم مرگ آنرا با سروري يادماني حال كنم ! و در پاسخ من به عادتم به وبلاگگگگگگگ قلب خسته ام را با " خفه " اي زيبا نوازش كرد ... و حال ، من راهي ِ وادي ِ بدبختي كتابهاي زرد مداد چي ام تا تستهاي آزاد اخيرش را بخورم و هسته ي آن را تف كنم بيرون !!! چرا كه حتي در صورت قبولي تمايلي به ورود به دانشگاه آزاااااااااد نخواهم داشت !!! تا روزگاراني در آينده خدانگهدارتان باد مهربانان ...

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت22:57توسط الهه | |

خواهر ۸ ساله ام (پريماه ) داره گريه ميكنه مثل ابر بهار ميگه وبلاگ مي خوااااااااااام !!! و ميگه چرا شما دارين خب منم مي خوااااااااااام !!! و داد ميزنه و موهامو ميكشه كه وبلاگ مي خوام !

+نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت20:16توسط الهه | |

دلتنگ احساسي مبهم چشم بسوي افق لايتنهايي فراموشي مي دوزم . بانگ خاموش ستاره اي مي سوزاندم و من شعله اي شوق افروختم تا با نورش راهي بيابم و با گرمايش ، بسوزم و نيست شوم كه گويي نبوده ام . ستاره اي كه ديگر چشمك نزد و شايد ، هرگز چشمك نمي زد ! و اين خيال مبهم ما بود كه واقعيت را با معدودي خرافه بياميزد . دلتنگ احساسي فراموش شده احساسي ام كه مرد ، نابود شد ، و به هوا رفت ! كدام بيد ديوانه مي انديشيد ؟ كدام جاده باور مي كرد ؟ كدام آسمان ؟ كدام آبي كدام درياي نيلي ؟ ... چرا به اين سادگي مجوز ورود هر غريبه صادر شد ؟ غرايبي كه آمدند ، گسستند ، رميدند ! رفتند و بردند ، و راحت شكستند ...  دل ِ تنگم ميگيرد ميگيرد مي گريد مي گريد و ميميرد ، ميميرد ... كاش نگاه منجمدي كه روزي  دلي را شكست روزي بشكند و قطرات اشك زلالش بيدار شوند ... اگر اشكي برايش باشد شايد هنوز راهي باشد ! زندگي حقيقتي تلخ و بدون انكارست ، مگر نه اين كه عشق ، اولين گل و ازدواج آخرين گل است به بهانه ي يافتن گلهايي بهتر ؟ كاش تمام گلها را بويي همسان بود !!!  نه ... !... شايد اگر تمامي گلها را عطري يكي بود حسرت نبود ! حسرت بسته بودن پرهاي پرنده ، حسرت دست خيس باران براي زندگي دوباره... آري  حسرت زيباست !  عشق بدون حسرت نمي تپد و به وادي ِ تكرار مي انجامد و آه اگر عشقي مكرر شود كه در پي اش شكستن گلي ، نوگلي ، وشايد هم بلبلي ست .... و چه تلخ است مثل تنهايي مثل مرگ !!!شايد هم عشق بدون حسرت نرويد ...  افسوس ، گاهي كه به آسمان پر ميكشد و گستره ي پرواز را مي نگرد و با حسرت به قفس تنگش بر مي گردد دل ... گويي زمستان رخنه مي كند به درياي طوفاني احساسم .... مرا مي گيرد دربرو مي شكند مي شكند پرهايم را ... تا ديگر تمناي نگاهي هم نماند ، تا نپرد و نخواند و نبيند ، تا نميرد و نميرد و نميرد ... تا نتپد ، شايد طپش هم جرم است ! ...

+نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت10:0توسط الهه | |