|
دلتنگ احساسي مبهم چشم بسوي افق لايتنهايي فراموشي مي دوزم . بانگ خاموش ستاره اي مي سوزاندم و من شعله اي شوق افروختم تا با نورش راهي بيابم و با گرمايش ، بسوزم و نيست شوم كه گويي نبوده ام . ستاره اي كه ديگر چشمك نزد و شايد ، هرگز چشمك نمي زد ! و اين خيال مبهم ما بود كه واقعيت را با معدودي خرافه بياميزد . دلتنگ احساسي فراموش شده احساسي ام كه مرد ، نابود شد ، و به هوا رفت ! كدام بيد ديوانه مي انديشيد ؟ كدام جاده باور مي كرد ؟ كدام آسمان ؟ كدام آبي كدام درياي نيلي ؟ ... چرا به اين سادگي مجوز ورود هر غريبه صادر شد ؟ غرايبي كه آمدند ، گسستند ، رميدند ! رفتند و بردند ، و راحت شكستند ... دل ِ تنگم ميگيرد ميگيرد مي گريد مي گريد و ميميرد ، ميميرد ... كاش نگاه منجمدي كه روزي دلي را شكست روزي بشكند و قطرات اشك زلالش بيدار شوند ... اگر اشكي برايش باشد شايد هنوز راهي باشد ! زندگي حقيقتي تلخ و بدون انكارست ، مگر نه اين كه عشق ، اولين گل و ازدواج آخرين گل است به بهانه ي يافتن گلهايي بهتر ؟ كاش تمام گلها را بويي همسان بود !!! نه ... !... شايد اگر تمامي گلها را عطري يكي بود حسرت نبود ! حسرت بسته بودن پرهاي پرنده ، حسرت دست خيس باران براي زندگي دوباره... آري حسرت زيباست ! عشق بدون حسرت نمي تپد و به وادي ِ تكرار مي انجامد و آه اگر عشقي مكرر شود كه در پي اش شكستن گلي ، نوگلي ، وشايد هم بلبلي ست .... و چه تلخ است مثل تنهايي مثل مرگ !!!شايد هم عشق بدون حسرت نرويد ... افسوس ، گاهي كه به آسمان پر ميكشد و گستره ي پرواز را مي نگرد و با حسرت به قفس تنگش بر مي گردد دل ... گويي زمستان رخنه مي كند به درياي طوفاني احساسم .... مرا مي گيرد دربرو مي شكند مي شكند پرهايم را ... تا ديگر تمناي نگاهي هم نماند ، تا نپرد و نخواند و نبيند ، تا نميرد و نميرد و نميرد ... تا نتپد ، شايد طپش هم جرم است ! ...
|
About
تقدیم به بهترین ٍ بهترین ماندگار .... برای همیشه .
Home
|