تبليغاتX
مثل من مثل هيچ كس - مینویسمممممممممممممممممممممممممممممم

مثل من مثل هيچ كس

مثل برگ تو دست باد ...

مينويسم بر تن فانوسها

ميكشم بر پيكر افسوسها

خسته ام از اين تمناي عجيب

خسته ام از آنچه بود و آنچه نيست

خسته ام از آسمان بي كسي

خسته ام از اين همه دلواپسي

زير رگبار غبار آلود درد

ميخراشم قلب آكنده به غم

اي همه افسوسهايم بدرود...

قلب من آرام نمي گيرد ، چه سود ؟

       ...............

قلب من آرامشش آبي بود

غم اگر بود و نبود شادي بود

چشمه ي دلواپسي آني بود

چشم من از اشكها خالي بود

ابرها چشم اميدم داشتند

مادري همچون عزيزم داشتند

زلزله سيل و بلا گر ميرسيد

ناله اي همچون شهابي ميرسيد

ناگهان مي آمد و ميرفت چه زود

ناگهان خاموش شد هر آنچه بود ...

ديگر آن آرامشم آبي نبود

ديگر آن آشفتگي آني نبود

قلب را غم اگر بود و نبود

چشمهايم چشمه اي را اشك بود

آسمان آبي نبود شب دگر مهتابي نبود

جاي دستان محبت تا ابد خالي نمود ...

گوشه اي تنها و بي كس جايگاه تازه ام شد

خانه ي سرد و غريبم گور صد ها آرزو شد

زلزله آمد و يا دردي نهاني ؟

آه آري آن بلاي آسماني

ناگهان آمد همين را ياد دارم

بعد از آن جاني دگر در تن ندارم

مرد آن شور و شررهاي جواني

زنده شد آنچه نبود از بيوفايي

دست ِ ناله آسمان را ميدريد

بيوفايي عاشقي ها را خريد

             .........

ماه و ماه و هر ستاره

زنده و بود و جاودانه

قلب من اما كرانه تا كرانه

دوخت چشمش را به راه نامه اي

منتظر مانده به راهي ناگزير ...

مي شمارد با تمناي شبانه

روزها و لحظه ها را عاشقانه ...

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت15:38توسط الهه | |